

|
(لگوی دوستان)




دل نوشته هام

(منوی اصلی)

(درد و دل عاشق)

(آرشیو مطالب قدیم)

|
|
(یاران عاشق)

|
|

(آرشیو روزانه)
|
|
|
در ساحل عمر اگر پا نهادم دیدم گویی چو ماهی از آب گرفته بودم جانم نه
جانی چون جستن نه شوقی چون زندگی هیچ نبود تنگ
بلورین دلم شکسته
بود موج دریا مرا گسسته بود چشمانم به ساحل خیال دوخته
شد چیزی نیافتم
جز موج های خشمگین و کف و ماهی های نا امید در
ساحل آنها می جستن
آنها فریاد میزدند و من اما دهانم را گویی بسته بودند دست
و پایم را قول و زنجیر کرده بودند آنها شاید امیدی داشتند آنها مانند من
نبودند به ظاهر همه یک جور بودیم و در قالب هم ولی هیچ کدام شاید پی به
رنج جدایی نبرده
بودند من میدانستم و دریا و ساحل که دیگر بازگشتی نیست
مانند کسی در
مرداب تاریک و عمیق شاید هم دخترکی خفته در دهان
دیوی بیدار من
میدانستم که دیگر امیدی نیست راهی نیست باید ساختن را
آموخت باید
سازش را مانند سرودی آواز کرد 85/1/21
|
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مرداد 1385ساعت 16:2 توسطبهار |
|
