

|
(لگوی دوستان)




دل نوشته هام

(منوی اصلی)

(درد و دل عاشق)

(آرشیو مطالب قدیم)

|
|
(یاران عاشق)

|
|

(آرشیو روزانه)
|
|
|
حصار زمانه تو را در انتظار مرگ لبخند ها دیدم
خنده ام برای تو غریبه بود آری غریبه زندانی حصار
تو روح
غریب توست تا اوج میکشاند فریاد خویش را می
جوید این غریب هم زاد خویش را با شتاب فراوان به کجا میبری
به گوری هراسناک با پنجه های خونین می خراشی
دیوار گور را در آرزویی که کسی شاید ز تنگنا راه
عبور را
در حصار سنگی عمر دراز تو تنها راه گزیند هیچ
کس را بیگانه تر از خود ندیده یک روح آشنا که بداند
زبان او
هرگز ندیده اینجا زندگیست منزلگه غربت و تنهایی
برای او آسوده تر آن دم است که از این حصار تنگ
پرواز
کند آن زمان که مرگ پنجه های خود را به دامن من
انداخت به این حصار فولادین در را به روی مرغ
قفس باز
میکند یار شاید که من مرده باشم و جفت خسته روح
آسوده زندگانی خویش را آغاز کند .22/10/84
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:6 توسطبهار |
|
