

|
(لگوی دوستان)




دل نوشته هام

(منوی اصلی)

(درد و دل عاشق)

(آرشیو مطالب قدیم)

|
|
(یاران عاشق)

|
|

(آرشیو روزانه)
|
|
|
ای خدااااااااااااااااااااااااااا کجایی کجایی کجایی ببینی که چه بی شرم شدن مردمی که دم از انسانیت میزنند خسته
شدم اصلا میخوام بگم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد همین . اگه ما آدما
ارزش خودمونو بدونیم هیچ اتفاق
دور
از زهنی پیش نمیاد دیگه کسی شرم از گفتن کفر ندارد دیگه کسی از
گفتن ............... شرم نمیکنه چشماشون
شده
اینهو روباه مکار که با چرب زبونی میخوان هرچه زودتر شکار کنند بیچاره اون
طعمه که نمیدونه چه آسون اسیر
دشمن شده حالا اون فکر میکنه که روباه عاشقشه میخواد خودشو لوس کنه میخواد
عشوه کنه میخواد بگه منم عاشقتم
اون راست میگه اون فریبکار نیست اون زاده شده برای شکست برای طعمه شدن
در چنگال روباه صفتان اون این
سرنوشتو شاید دوست داره نداشته باشه هم باید به ناچار قبول کنه چون مضلوم
کشی رسم زمونس برای پست
فطرتان سرگرمی دیگه نمیدونم باید چی بگم از همه اون هایی که این مطلب رو
میخونن میخوام که برای آروم
شدن دل همه اونایی که مثل من دلشون شکسته بقیه این نوشترو
بنویسن .............. 17/4/85 شنبه
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:13 توسطبهار |
|
|
|
|
حصار زمانه تو را در انتظار مرگ لبخند ها دیدم
خنده ام برای تو غریبه بود آری غریبه زندانی حصار
تو روح
غریب توست تا اوج میکشاند فریاد خویش را می
جوید این غریب هم زاد خویش را با شتاب فراوان به کجا میبری
به گوری هراسناک با پنجه های خونین می خراشی
دیوار گور را در آرزویی که کسی شاید ز تنگنا راه
عبور را
در حصار سنگی عمر دراز تو تنها راه گزیند هیچ
کس را بیگانه تر از خود ندیده یک روح آشنا که بداند
زبان او
هرگز ندیده اینجا زندگیست منزلگه غربت و تنهایی
برای او آسوده تر آن دم است که از این حصار تنگ
پرواز
کند آن زمان که مرگ پنجه های خود را به دامن من
انداخت به این حصار فولادین در را به روی مرغ
قفس باز
میکند یار شاید که من مرده باشم و جفت خسته روح
آسوده زندگانی خویش را آغاز کند .22/10/84
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:6 توسطبهار |
|
|
|
|
رها شدم رها ازآنکه بوی پلیدی
بود رها از آنکه نامرد بود حریص
بود ظالم بود رها شدم ورها کردم
خود را از چنگال ستمکارش دیگر
ترسی برای نوشتن ندارم چون
دیگر نیست که بخواند و بزند مرا
دیگر نیست که با لحن تمسخر
آمیزش خار کند مرا بشکند مرا او رفت ولی سرنوشت شوم من همچنان
باقیست او تنها نیست که مرا آتش
میزند این خاطرات فریبنده اوست
چهره ای آرام داشت در میان
مردمان عاشقترین در میان
مردمان ظاهر بین مردی بزرگ در کنار
من ولی از مردمان بیگانه تر پست
تر بیمایه تر نامردتر در میان
دوستان عاقل ترین در کنار من
ولی دیوانه بود . کاش او دیوانه
بود دیوانه بود ..............85/2/28
|
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 13:16 توسطبهار |
|
|
|
|
: زماني كه گلدان شكست پدر گفت:حيف
بود . برادر گفت:زيبا بود مادر گفت:عمرش
كوتاه بود خواهرم گفت:مال من بود ولي
زماني كه قلب من شكست هيچكس حتي
آخ هم نگفت { علیرضا }
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:58 توسطبهار |
|
|
|
|
در ساحل عمر اگر پا نهادم دیدم گویی
چو ماهی از آب گرفته بودم جانم نه
جانی چون جستن نه شوقی چون
زندگی هیچ نبود تنگ بلورین دلم
شکسته
بود موج دریا مرا گسسته بود چشمانم
به ساحل خیال دوخته شد چیزی نیافتم
جز موج های خشمگین و کف و ماهی
های نا امید در ساحل آنها می جستن
آنها فریاد میزدند و من اما دهانم را
گویی بسته بودند دست و پایم را قول و زنجیر کرده بودند آنها شاید امیدی
داشتند آنها مانند من نبودند به ظاهر همه یک جور بودیم و در قالب هم ولی
هیچ کدام شاید پی به رنج جدایی نبرده
بودند من میدانستم و دریا و ساحل که
دیگر بازگشتی نیست مانند کسی در
مرداب تاریک و عمیق شاید هم
دخترکی خفته در دهان دیوی بیدار من
میدانستم که دیگر امیدی نیست راهی
نیست باید ساختن را آموخت باید
سازش را مانند سرودی آواز کرد 85/1/21
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 23:32 توسطبهار |
|
|
|
|
چه کسی مرا دوست دارد چه کسی به
من لبخند زد او همان است که خبر از
گذشته های پست من است و در جریانی آبی که از گذشته های من آمده و حال در
مردابی جمع شده تا مرا در خود غرق کند تا مرا بکشد
او می گوید دوستت دارم او می گوید عشق تو برایم
نجوای شعر نوست ولی آیا خدایا چه کنم که او می داند من کیم من چیم چرا با آن که می داند باز مرا می
خواند چرا خدایا..؟85/4/7
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:31 توسطبهار |
|
|
|
|
گلی می سازم برایت از گلبرگ های محبت
گلی خواهم ساخت به رنگ های عشق
گلی خواهم ساخت با پرچم هایی که بر افراشته شده از خاک زمین ریشه
اش ایمان و عشق اسم گل را گل بوسه ها
خواهم گذاشت گلی خواهم ساخت
باغبانش تو باش خاکش از من گلی که
ریشه دوانیده در خاک زمینی که با تو عشق را در آن آفریدیم گلی خواهم ساخت ای عشق من
فقط عاشقم باش گلها را خواهیم کاشت در گلدان های
ارغوانی خورشید نگاهت نوری برای گلها
گلستان میکنم دلت را اگر خواهی 84/6/15
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:25 توسطبهار |
|
|
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 12:50 توسطبهار |
|
