

|
(لگوی دوستان)




دل نوشته هام

(منوی اصلی)

(درد و دل عاشق)

(آرشیو مطالب قدیم)

|
|
(یاران عاشق)

|
|

(آرشیو روزانه)
|
|
|
خسته ام خسته یک عمرزجه زدن از روزهای سخت زندگی خسته از نامردمان شیطان پرست خسته از نفرینهای پشت به سر و سرزنشهای مردم رفتنی در کار نیست وتمام شدنی نیست وبا ید کشید این خود نفرین شدن است وباید ساخت با این همه سختی کشیدم خط زندگی را با قلم سفید و تسلیت گفتنم به سیاهی شب زیبا دیدم زندگی را وبازگشتم به دنیا ودیدم ولی نبود نفرینی و آهی بر پشت به سر نبود آن همه سختی اگر هم بود زیبا بود زیبا بود .84/6/11 ساعت 1:00 بامداد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:34 توسطبهار |
|
|
|
|
سلام دوستان امیدوارم شعر هام مورد پسند شما دوستان عزیزم
قرار گرفته باشد من بهار ۲۰ ساله هستم و عاشق
هنرهای تجسمی از جمله نقاشی در ماه اردیبهشت نمایشگاهی
زدم که به لطف مردم هنر دوستم بازدید کننده زیادی داشت من
دوستان زیادی دارم که جا داره از همشون تشکر کنم اولین
دوستانم خوانواده عزیزم و بعد دختر عموی نازم که خیلی
دوسش دارم { شیوا } سمیرا و دختر خاله عزیزم { معصومه }
{ آزاده } { علیرضا } که خیلی کمکم کرد........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:52 توسطبهار |
|
|
|
|
دوست داشتن کساني که دوستمان ميدارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم نوشته علی رضا
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:19 توسطبهار |
|
|
|
|
کاش میشد این عشق را با قلم استوار و عمود عشق بر کاغذ نوشت نه با قلم شک و تردید و لرزان افق خطوط بی پایان کاغذ و ای کاش تمام کاغذها با خط کج کشیده میشد تا روزی به آستانه این عشق به هم رسند و ای نوشته ها ازنوشتن عشق منو باد هیچگاه خسته نشو و بنویس تا تمام مرکبات دنیا برایمان فدا شوند و این عشق را با رنگ آبی بنویس نه به خاطر زندگی پر موج اقیانوس وحشی که به سخره های کوچک خاتمه میدهد پس رنگی از رنگ آبی آبی لاجوردی موجهای زندگیم مانند آسمان ابری همیشه با خورشیدی که با عشقمان به رنگ آبی در آوردیم همیشه آرام باشد تقدیم به دوست خوبم که سالهاست ندیدمش..............1383/5/27
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:18 توسطبهار |
|
|
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 12:11 توسطبهار |
|
|
|
|
سلام دوستان .
این شعرا سروده ی خودمه.امیدوارم خوشتون بیاد. از دختر عمو ی عزیزم هم تشکر میکنم که من تو ساخت وبلاک کمک کرد
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:12 توسطبهار |
|
|
|
![]()
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 21:5 توسطبهار |
|
|
|
|
شب نیست بلکه قمار است درد نیست بلکه خنجر است مرد نیست آنکه نامرد است زن نیست آنکه بوی از نجابت نبرده مست نیست آنکه جام می ندیده آه نیست بلکه ناله است راز نیست بلکه نهان است مرد نیست آنکه نامرد است زن نیست آنکه بویی از نجابت نبرده پاک نیست آنکه بویی از طهارت نبرده روزی نیست بلکه همه تاریکیست چراغی نیست برای قلب های به کفر آمیخته راهی نیست برای مردان و زنان پست بلکه همه وحشت است کفر است حرام است شب خوابیدن و برنخواستن است ظلمت است ظلمت........... .84/10/25 ساعت 11:15
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:30 توسطبهار |
|
|
|
|
شبهای تنهایی و فرسوده گذشته وآفتاب زندگی تو برای جمبندگان روی زمین از همه بالاتر تو روشنایی دادی دلها را تو بخشیدی دوباره زندگی را سیاهچال شب من دل سیاه من بود مانند سیاه ابر غلیظی که بسته راه نفس را ز کس نهان نکنیم (پر آه گناه) منست خدایا از تو درس معرفت خواستنم به این سراچه شهاب عنایتی برسان 84/9/2 ساعت:22:10
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:29 توسطبهار |
|
|
|
|
گذشته های خیالم پاییز را فصل وصال وزیبایی و زمستان را فصل یخبندان احساس و جدایی امروز نگریستم و دیدم اشتباه من بود تابستان را فصل عشق بازی دانستم وهیچ فصلی را برای جدایی نخواستم تمام فصل ها را از خدا برایم بهار دلها خواستم تابستان را برای من و تو به گلزار زندگی همچون درختهای پر از برگ سایه خیز ماوا گرفتن دیدم این روزها که می گذرد با شتاب باد برگیست کز نسیم به باد میرود وز بادهای سخت پر آشوب روزگار به این درخت در تابستان عشق غمزده بیداد میرود تو تابستان عشقم را با آمدن پاییز برگ ریزان مکن
84/6/28 ساعت 21:40 تقدیم به کسی کردم این متن را که خود نمیدانست و نخواست که بداند............. ![]()
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:27 توسطبهار |
|
|
|
|
ای عشق تابستانی و صادقانه من صداقتت کودکانه بود با تو زندگیم بوی طراوت گرفت من در سکوت خلوت شبهای خویش در یاد تو مرغ خیال خود را به سوی تو پرواز میدهم همراه هر نسیمی که شب را فرا گرفته و تابستان گرم را مانند شبهای بهاری خنک کرده به هر سویی میدوم نام تو را در یادم به زمزمه عاشقانه ای آواز میدهم در کنار پنجره کوچک اتاق به بیرون به نام حضور تو می اندیشم در صحن باغ های جهان میخزم به شوق تا در شکوفه ها یا در دهان گل شاید در خنده های زیبای تو یابم نشانه ای تا بشکفم به روی تو درصبح نو بهار را.......... ساعت 12:00 شهریور ماه 84/6/25 این شعر را تقدیم به همه اونهایی میکنم که روزی امیدی در زندگی داشتند
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:25 توسطبهار |
|
|
|
|
مردم ندانند پشت چهره من این دخترک آرام دردی آلوده خفته است مردم ز لبخندم نمی خوانند حرفی تا آنکه دانند بس انبوه گریه ها در خنده هایم نهفته من هیچگه بر درد خود زاری نکردم شبها ز بام خانه ویرانه خود هر سو به بامی می دوم موج نگاهم در گوش میچکد بانگی یا صدایی من دردمندم بی پناهم من ابر آهم سراسر شب را چشم نگشودم تا ببینم که بیایی در حضورم این همه آه و شکایت از سر بی هم سپاسی های خویشم پس بکش این درد را ای دختر آرام خفته بر غم 84/7/25 ساعت00:20
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:15 توسطبهار |
|
