تبليغاتX
دل نوشته هام

 

(لگوی دوستان)

 

 

 

(تبلیغات)

  خزون دلها

  امیر

(طراح قالب)

 

 

(وضعیت من در یاهو)

 

(شعرهای عاشقانه)

 

 

  دل نوشته هام

(منوی اصلی)

  خانه
پست الکترونیکی
آرشیو

(درد و دل عاشق)

 

(آرشیو روزانه)

 

جهان همه سرمست شد از آمدنت ای گل بهاری

جهان همه ز بویت ای گل خوش بو شد

دل جهانیان ربوده شد از نگاهت

پروانه ها سوختند از آتش غمت

ابر آسمان از شوق آمدنت گل باران شد

فرشتگان می خوانند سرود آمدنت

دشت ها همه پر گل شدند

آبها همه خروشانند از شعف

تو آن گلی که در بیابان دل های غم دیده روییده

تو آن سپیده بارانی

تو آن روز روشن که شب ظلمت ندیده

تو آن بهار جاودانی

از آمدنت چهره غم رفت

از آمدنت دیو سیاه ظلمت نیز رفت

کاش بمانی همیشه ای جاودانه بهار من ای آرزوی دل

ای همیشه شکوفه باران دل تو خواستنی ترین خواسته برای دل عاشقانی

تو خود طراوتی ای جاودانه بهار من

ای عشق من 85/1/28

+ نوشته شده در  جمعه دهم شهریور 1385ساعت 12:51  توسطبهار |

میخوام امروز براتون از غم کسی بگم که تو زندگیش جز طعمع تلخ بیچارگی

 طعم دیگه ای نچشیده میخوام از زنی براتون بگم که چشم امیدشو فقط

بسته به خدا چون کسی نیست که دیگه بتونه کمکش کنه بله درست

متوجه شدین اون مریضه سرطان تمام وجودشو گرفته امشب خیلی با

خدای خودم حرف زدم شایدم دعوا کردم نمیدونم آخه چرا چرا چه مصلحتی

 توی این کار بود به خدا زنی رو به پاکی این زن ندیدیم دیگه نمیدونم باید چی

 بگم گفتنی ها زیادن اما از گفتنشون عاجزم چند وقط دیگه باید عمل بشه برام دعا کنید و براش دعا کنید

 

 

نمي تونم نمي تونم خنده کنم

دلما از غصه و غم کنده کنم آخه تنهام

رفتي مونده يادگاريات

مرغ عشق مونده بي قراريات آخه تنهام

روزگار من ديگه به پاي اون تباه شده

رنگ عشق ما ديگه تيره شده سياه شده

ديگه تا آخره عمر تنهاي تنها مي مونم

اون که ياره من بوده رفته و بي وفا شده

يک روز مياد دلت واسم داد بزنه

لبت فقط اسم منا فرياد بزنه ولي ديره

بازم مياد روزي که بارون بباره

بخواهد که عشق مانا يادت بياره ولي ديره ولي ديره

نمي تونم نمي تونم خنده کنم

دلما از غصه و غم خالي کنم

آخه تنهام آخه تنهام

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 21:1  توسطبهار |

نفرین به تو نفرین به همتون حالا که میخواهم به سوی تو پرواز کنم به شهر تو به

 زادگاهت اما تو

نیستی به خاطر تو چه روزها و شبها به خدا التماس کردم تا ببینمت حال که همه

 چیز برایم فراهم

شده تو نیستی لعنت به تو لعنت به عشقم لعنت به خودم و به روزگار

بیوفایی ............... 15/5/85

یکشنبه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 21:19  توسطبهار |

قلم از نگاهم سيه پوشست


بپرسي چوني و دوايت چونست


ميگويدم زنهار تو نگو فهميدم


ديريست شب اندر رگم خونست

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1385ساعت 21:16  توسطبهار |

ای بر افراشته شدن از خاک و برگشت کسان به زمان عبدیت خاک زاد ای آفریده

 

 شده از باد و باران

و

ای آفریننده در هفت روز زمین را آسمان را خاک را این طبیعت بیکران را و انسان

 

 را این موجود

 

یادواره گذشته های دور ای که از نسل فرسوده بر باد و متبلور شده از خاک ای که

 

زنده بودنم از

 

برکت توست و مردنم به خواه تو ای که از پنجره امید به تو گریستن و نگاه چشمان

خیس و دیدن

گذر

 

زمان را پند دادن خلاف کار حال که گذر زمانه من وتو یاد بود آیندگان است و زنده

 

 یا مردن ما

 

سزاوار بخشش و در آستانه ظهورت خشم را نالیدن پس چرا آفریدن ؟ پس چرا بعد

 

 از شناخت پست

 

فطرتان و پتیارگان زمانه باز آفریدنت چه بود ؟ در این روزگاران که کسی یاری

 

نمی شناسد به که

باید

 

دل بست ؟ به که شاید دل بست ؟ سینه ها جای محبت همه از کینه پر است هیچکس

 

نیست که فریاد

پر

 

از مهر تو را گرم پاسخ گوید نیست یک تن که در این راه غم آلوده عمر قدمی راه

 

 محبت پوید خط

 

پیشانی هر جمع خط تنهاییست همه گلچین شده امروزند در نگاه من و تو حسرت بی

 

 فرداییست به که

 

باید دل بست ؟ به که شاید دل بست ؟.17/6/84

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مرداد 1385ساعت 19:23  توسطبهار |

پرنده گفت: چه بویی چه آفتابی آه دوباره پاییزآمد من به جستجوی جفت خویش

خواهم رفت پرنده ای دیگر

 

چرخش کنان لغزید واز ایوان خانه پرید پرنده خیلی کوچک بود آن دو خوشبخت

 

 بودند روزی دست سرنوشت

 

 

طوفانی آورد دیگر پری برای پرواز نداشت طوفان آن دو را از هم جدا کرد حال

 

پرنده در قفس تنهایی خود به

 

یک نقطه مبهم و تاریک خیره شده و لحظات تباهی عمر خود را می گذراند 24/2/85

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 16:3  توسطبهار |

در ساحل عمر اگر پا نهادم دیدم گویی چو ماهی از آب

 گرفته بودم جانم نه

 

جانی چون جستن نه شوقی چون زندگی هیچ نبود تنگ

 

بلورین دلم شکسته

 

بود موج دریا مرا گسسته بود چشمانم به ساحل خیال دوخته

 

 شد چیزی نیافتم

 

 

جز موج های خشمگین و کف و ماهی های نا امید در

 

 ساحل آنها می جستن

 

 

آنها فریاد میزدند و من اما دهانم را گویی بسته بودند دست

 

و پایم را قول

و

زنجیر کرده بودند آنها شاید امیدی داشتند آنها مانند من

 

نبودند به ظاهر

همه

یک جور بودیم و در قالب هم ولی هیچ کدام شاید پی به

 

رنج جدایی نبرده

 

بودند من میدانستم و دریا و ساحل که دیگر بازگشتی نیست

 

 مانند کسی در

 

مرداب تاریک و عمیق شاید هم دخترکی خفته در دهان

 

دیوی بیدار من

 

میدانستم که دیگر امیدی نیست راهی نیست باید ساختن را

 

آموخت باید

 

سازش را مانند سرودی آواز کرد 85/1/21

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 16:2  توسطبهار |

ای خدااااااااااااااااااااااااااا کجایی کجایی کجایی ببینی که چه بی شرم شدن مردمی که

دم از انسانیت میزنند خسته

 

شدم اصلا میخوام بگم که خودم کردم که لعنت بر خودم باد همین . اگه ما آدما

 

ارزش خودمونو بدونیم هیچ اتفاق

 

دور

 

از زهنی پیش نمیاد دیگه کسی شرم از گفتن کفر ندارد دیگه کسی از

 

گفتن ............... شرم نمیکنه چشماشون

 

شده

 

اینهو روباه مکار که با چرب زبونی میخوان هرچه زودتر شکار کنند بیچاره اون

 

طعمه که نمیدونه چه آسون اسیر

 

دشمن شده حالا اون فکر میکنه که روباه عاشقشه میخواد خودشو لوس کنه میخواد

 

 عشوه کنه میخواد بگه منم

عاشقتم

 

اون راست میگه اون فریبکار نیست اون زاده شده برای شکست برای طعمه شدن

 

در چنگال روباه صفتان اون این

 

سرنوشتو شاید دوست داره نداشته باشه هم باید به ناچار قبول کنه چون مضلوم

 

کشی رسم زمونس برای پست

 

فطرتان سرگرمی دیگه نمیدونم باید چی بگم از همه اون هایی که این مطلب رو

 

میخونن میخوام که برای آروم

 

شدن دل همه اونایی که مثل من دلشون شکسته بقیه این نوشترو

 

بنویسن .............. 17/4/85 شنبه

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:13  توسطبهار |

حصار زمانه تو را در انتظار مرگ لبخند ها دیدم

 

خنده ام برای تو غریبه بود آری غریبه زندانی حصار

 

 تو روح

 

غریب توست تا اوج میکشاند فریاد خویش را می

 

جوید این غریب هم زاد خویش را با شتاب فراوان به

کجا

میبری

 

به گوری هراسناک با پنجه های خونین می خراشی

 

دیوار گور را در آرزویی که کسی شاید ز تنگنا راه

 

عبور را

 

در حصار سنگی عمر دراز تو تنها راه گزیند هیچ

 

کس را بیگانه تر از خود ندیده یک روح آشنا که بداند

 

 زبان او

 

هرگز ندیده اینجا زندگیست منزلگه غربت و تنهایی

 

برای او آسوده تر آن دم است که از این حصار تنگ

 

 پرواز

 

کند آن زمان که مرگ پنجه های خود را به دامن من

 

 انداخت به این حصار فولادین در را به روی مرغ

 

قفس باز

 

میکند یار شاید که من مرده باشم و جفت خسته روح

 

آسوده زندگانی خویش را آغاز کند .22/10/84

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت 12:6  توسطبهار |

رها شدم رها ازآنکه بوی پلیدی

 

بود رها از آنکه نامرد بود حریص

 

بود ظالم بود رها شدم ورها کردم

 

خود را از چنگال ستمکارش دیگر

 

ترسی برای نوشتن ندارم چون

 

 دیگر نیست که بخواند و بزند مرا

 

دیگر نیست که با لحن تمسخر

 

 آمیزش خار کند مرا بشکند مرا او

رفت

ولی سرنوشت شوم من همچنان

 

باقیست او تنها نیست که مرا آتش

 

میزند این خاطرات فریبنده اوست

 

چهره ای آرام داشت در میان

 

مردمان عاشقترین در میان

 

مردمان ظاهر بین مردی بزرگ

در کنار

 

من ولی از مردمان بیگانه تر پست

 

 تر بیمایه تر نامردتر در میان

 

دوستان عاقل ترین در کنار من

 

 ولی دیوانه بود . کاش او دیوانه

 

بود دیوانه بود..............85/2/28

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 13:16  توسطبهار |

: زماني كه گلدان شكست پدر گفت:حيف

 

بود . برادر گفت:زيبا بود مادر گفت:عمرش

 

 كوتاه بود خواهرم گفت:مال من بود ولي

 

زماني كه قلب من شكست هيچكس حتي

 

 آخ هم نگفت { علیرضا }

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 10:58  توسطبهار |

در ساحل عمر اگر پا نهادم دیدم گویی

 

 چو ماهی از آب گرفته بودم جانم نه

 

جانی چون جستن نه شوقی چون

 

زندگی هیچ نبود تنگ بلورین دلم

 

شکسته

 

بود موج دریا مرا گسسته بود چشمانم

 

به ساحل خیال دوخته شد چیزی نیافتم

 

 

جز موج های خشمگین و کف و ماهی

 

 های نا امید در ساحل آنها می جستن

 

آنها فریاد میزدند و من اما دهانم را

 

 گویی بسته بودند دست و پایم را قول

و

زنجیر کرده بودند آنها شاید امیدی

 

داشتند آنها مانند من نبودند به ظاهر

همه

یک جور بودیم و در قالب هم ولی

 

هیچ کدام شاید پی به رنج جدایی نبرده

 

بودند من میدانستم و دریا و ساحل که

 

 دیگر بازگشتی نیست مانند کسی در

 

مرداب تاریک و عمیق شاید هم

 

دخترکی خفته در دهان دیوی بیدار من

 

میدانستم که دیگر امیدی نیست راهی

 

نیست باید ساختن را آموخت باید

 

سازش را مانند سرودی آواز کرد 85/1/21

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 23:32  توسطبهار |

چه کسی مرا دوست دارد چه کسی به

 

من لبخند زد او همان است که خبر از

 

گذشته های پست من است و در

 

جریانی آبی که از گذشته های من آمده و حال در

 

مردابی جمع شده تا مرا در خود غرق کند تا مرا بکشد

 

 او

می گوید دوستت دارم او می گوید عشق تو برایم

 

نجوای شعر نوست ولی آیا خدایا چه کنم که او می داند

 من کیم

من چیم چرا با آن که می داند باز مرا می

 

 خواند چرا خدایا..؟85/4/7

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:31  توسطبهار |

گلی می سازم برایت از گلبرگ های محبت

 

 گلی خواهم ساخت به رنگ های عشق

 

گلی خواهم ساخت

 

با پرچم هایی که بر افراشته شده از خاک زمین ریشه

 

اش ایمان و عشق اسم گل را گل بوسه ها

 

خواهم گذاشت گلی خواهم ساخت

 

باغبانش تو باش خاکش از من گلی که

 

ریشه دوانیده در خاک زمینی که با تو

 

عشق را در آن آفریدیم گلی خواهم ساخت ای عشق من

 

 فقط عاشقم باش گلها را خواهیم کاشت در گلدان های

 

ارغوانی خورشید نگاهت نوری برای گلها

 

گلستان میکنم دلت را اگر خواهی

84/6/15

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 14:25  توسطبهار |

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 12:50  توسطبهار |

 

خسته ام خسته یک عمرزجه زدن   از روزهای سخت زندگی خسته

 

 

از نامردمان  شیطان  پرست  خسته  از نفرینهای

 

 

 

پشت به سر و سرزنشهای  مردم  رفتنی  در کار نیست وتمام شدنی

 

 

 نیست  وبا ید کشید  این   خود  نفرین شدن است

 

 

وباید ساخت با این همه سختی   کشیدم  خط زندگی را  با قلم سفید و 

 

 

تسلیت  گفتنم به سیاهی  شب  زیبا  دیدم  زندگی

 

 

 را وبازگشتم به دنیا  ودیدم ولی نبود نفرینی و آهی بر پشت  به سر

 

 

 نبود آن همه سختی اگر هم بود زیبا بود زیبا

 

بود .84/6/11  ساعت  1:00  بامداد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 16:34  توسطبهار |

سلام  دوستان  امیدوارم شعر هام مورد پسند  شما  دوستان عزیزم 

 

قرار  گرفته   باشد   من   بهار   ۲۰   ساله   هستم   و   عاشق  

 

هنرهای  تجسمی  از  جمله  نقاشی  در   ماه  اردیبهشت   نمایشگاهی

 

 زدم  که  به  لطف  مردم  هنر  دوستم   بازدید  کننده  زیادی داشت   من 

 

 دوستان  زیادی  دارم  که  جا  داره  از همشون  تشکر  کنم   اولین 

 

 دوستانم   خوانواده  عزیزم   و  بعد   دختر عموی  نازم  که  خیلی 

 

دوسش  دارم   {  شیوا  }   سمیرا   و  دختر  خاله  عزیزم  {  معصومه  } 

 

  {  آزاده  }   {  علیرضا }  که خیلی  کمکم  کرد........

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 10:52  توسطبهار |

دوست داشتن کساني که دوستمان مي‌دارند کار بزرگي نيست، مهم آن است آنهايي را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم نوشته علی رضا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت 12:19  توسطبهار |

کاش میشد  این عشق را با  قلم استوار و عمود عشق بر کاغذ

 

نوشت  نه  با قلم  شک و تردید  و لرزان  افق  خطوط

         

بی پایان کاغذ و ای کاش  تمام کاغذها  با خط کج کشیده میشد

 

 تا روزی  به آستانه این عشق به هم رسند و ای

 

 نوشته ها  ازنوشتن عشق منو باد هیچگاه خسته نشو و بنویس

 

 تا تمام   مرکبات  دنیا  برایمان  فدا شوند  و این

 

 عشق را  با رنگ  آبی بنویس  نه به خاطر  زندگی پر موج

 

 اقیانوس  وحشی  که به سخره های  کوچک  خاتمه

 

میدهد پس رنگی از رنگ آبی  آبی لاجوردی موجهای زندگیم

 

مانند آسمان  ابری  همیشه   با خورشیدی   که  با

 

 عشقمان  به رنگ  آبی  در  آوردیم  همیشه  آرام  باشد تقدیم به دوست خوبم که سالهاست ندیدمش..............1383/5/27  

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 21:18  توسطبهار |

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 12:11  توسطبهار |

سلام دوستان .

این شعرا سروده ی خودمه.امیدوارم خوشتون بیاد.

از دختر عمو ی عزیزم هم تشکر میکنم که من تو ساخت وبلاک کمک کرد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 11:12  توسطبهار |

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 21:5  توسطبهار |

      

شب

 

 نیست

 

بلکه قمار

 

 است

 

درد نیست

 

بلکه خنجر است    مرد

 

نیست آنکه نامرد است   زن نیست آنکه بوی

 

 از نجابت نبرده   مست نیست آنکه جام

 

می ندیده

   آه نیست بلکه ناله است   راز نیست بلکه

 

نهان است   مرد نیست آنکه نامرد است  زن

 

نیست آنکه بویی از نجابت نبرده    پاک

 

نیست آنکه بویی از طهارت نبرده   روزی

 

 نیست

 

بلکه همه تاریکیست  

 

                   چراغی نیست برای قلب های

 

 به کفر آمیخته                                راهی نیست برای مردان و زنان پست

 

 بلکه همه وحشت است

                 کفر است                                                          حرام است

        شب خوابیدن و برنخواستن است                                                  ظلمت است                                                               ظلمت...........  .84/10/25 ساعت 11:15                                                             

                                         

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:30  توسطبهار |

شبهای تنهایی و فرسوده گذشته وآفتاب زندگی تو برای جمبندگان

 

روی زمین از همه بالاتر تو روشنایی دادی دلها را تو بخشیدی

 

 دوباره زندگی را سیاهچال شب من دل سیاه من بود مانند سیاه ابر

 

غلیظی که بسته راه نفس را  ز کس نهان نکنیم (پر آه گناه) منست

 

خدایا از تو درس معرفت خواستنم به این سراچه شهاب عنایتی

 

 برسان 84/9/2 ساعت:22:10

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:29  توسطبهار |

گذشته های خیالم پاییز را فصل وصال وزیبایی و زمستان را فصل یخبندان

 

 احساس و جدایی امروز نگریستم و دیدم اشتباه من بود تابستان را فصل

 

 عشق بازی دانستم وهیچ فصلی را برای جدایی نخواستم تمام فصل ها را

 

از خدا برایم بهار دلها خواستم تابستان را برای من و تو به گلزار زندگی

 

 همچون درختهای پر از برگ سایه خیز ماوا گرفتن دیدم این روزها که می

 

 گذرد با شتاب باد برگیست کز نسیم به باد میرود وز بادهای سخت پر

 

 آشوب روزگار به این درخت در تابستان عشق غمزده بیداد میرود تو

 

تابستان عشقم را با آمدن پاییز برگ ریزان مکن

 

 

 84/6/28 ساعت 21:40 تقدیم به کسی کردم این متن را که خود نمیدانست و نخواست که بداند.............

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:27  توسطبهار |

 

 

 

ای عشق تابستانی و صادقانه

 

 من صداقتت کودکانه بود با

 

تو زندگیم بوی طراوت گرفت

 

 من در سکوت خلوت شبهای

 

 خویش در یاد تو مرغ خیال

 

 خود را به سوی تو پرواز

 

 میدهم همراه هر نسیمی که

 

 شب را فرا گرفته و تابستان

 

گرم را مانند شبهای بهاری

 

 خنک کرده به هر سویی

 

 میدوم نام تو را در یادم به

 

 زمزمه عاشقانه ای آواز

 

 میدهم در کنار پنجره کوچک

 

اتاق به بیرون به نام حضور

 

تو می اندیشم در صحن باغ

 

های جهان میخزم به شوق تا

 

 در شکوفه ها یا در دهان گل

 

 شاید در خنده های زیبای تو

 

 یابم نشانه ای تا بشکفم به

 

 روی تو درصبح نو

 

بهار را.......... ساعت

 

  12:00 شهریور ماه  84/6/25 این

 

 شعر را تقدیم به همه اونهایی میکنم که

 

 روزی امیدی در زندگی داشتند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:25  توسطبهار |

 

 

 

 

مردم ندانند پشت چهره من این دخترک آرام دردی آلوده خفته است

 

 مردم ز لبخندم نمی خوانند حرفی تا آنکه دانند بس انبوه گریه ها در

 

 خنده هایم نهفته من هیچگه بر درد خود زاری نکردم شبها ز بام

 

خانه ویرانه خود هر سو به بامی می دوم موج نگاهم در گوش

 

 میچکد بانگی یا صدایی من دردمندم بی پناهم من ابر آهم سراسر

 

 شب را چشم نگشودم تا ببینم که بیایی در حضورم این همه آه و

 

 شکایت از سر بی هم سپاسی های خویشم پس بکش این درد را ای

 

 دختر آرام خفته بر غم  84/7/25 ساعت00:20

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 20:15  توسطبهار |

http://java2005.blogfa.com